درباره وبلاگ
من فقط برای سایه خودم
مینویسم که جلوی چراغ به
دیوار افتاده است باید خودم
را بهش معرفی کنم.
در این دنیای پست پر از دروغ
و ریا برای نخستین بار گمان
کردم که در زندگی من یک
شعاع آفتاب درخشید.
اما افسوس این شعاع
آفتاب نبود.
بلکه فقط یک پرتو گذرنده
٬یک ستاره پرنده بود که به
صورت یک زن یا فرشته به من
تجلی کرد و در روشنایی آن یک
لحظه ٬فقط یک ثانیه همه ی
بدبختیهای زندگی خودم را
دیدم و به عظمت و شکوه آن
پی بردم و بعد این پرتو در
گرداب تاریکی که باید ناپدید
بشود دوباره ناپدید شد.
نه.. نتوانستم این پرتو گذرنده
را برای خودم نگه دارم
....................
سه سال و دو ماه و چهار روز
است که اورا گم کرده ام .
ولی یادگار چشم های جادویی
یاشراره ی کشنده ی چشمهایش
در زندگی من همیشه ماند.
چطور میتوانم اورا فراموش
کنم که آنقدر وابسته به زندگی
من است ؟؟
فهرست اصلی
دوستان
هـزار و یک شب (خاله خـاتـون)
سنجاقک (مهسا)
احساسهای خاموش ( ترنـج)
فرشته آبي( آرام )
میعاد صعود (افسانه)
حس پرواز ( سعید گل)
چیک چیک بارون(ساني كوچولو)
عشقولانه ( محمد)
یار گلم( حامد)
تنهایی (زهرا )
من مرد تنهای شبم (محمد رضا)
آموزش زبان اسپانیش(محمد رضا)
دنیای زیبای من (ساسان )
ساده ام مثل سایه(امیر)
ناشــــــــــکیبا (محمد)
از ديار فراموش شدگان(مريم )
باران کمال (حامده عزیز)
جـــــسد (میثم عزیز)
کلبه تنهایی (سارا خانوم)
تنهایی من وتو(مریم خانوم)
ماه من(رويا خانوم)
هیچکس نیست(اسماعیل هاشمی)
بي گاه- خلوت خيس (محدثه)
نوشته های پیشین
مهر 1390
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
شهریور 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY
دوباره سبز میشوم، جوانه میزنم زنو
نمیرود زخاطرم، سکوت در پیاده رو
زخاطرم نمیرود شکستن سکوت شب
میان دستهای باد، شعارهای روی لب
دوباره مشت میشوم، گره میان آسمان
اگر بریده شد نفس میان بغض های من
به ضرب دشنه شد اگرهزار تکه پیکرم
اگر شکسته بال من، رها از این قفس شوم
دوباره ریشه میزنم اگر چه خارو خس شوم
دوباره میزند طلوع، فروغ سبز باوران
بهار خانه میکند درآسمان خاوران
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت
حبس نیستم مثل تو
ولی
صد هزار حبس خانگی زیر نبض دستهای باز من لرزه میزند
هر زمان٬بر تمام لحظه های من
دیوار این اتاق پوسید
زیر آوار این سایه ها٬سایه های غم
این قابهای مرگ
این لبخندهای زنده توی گور
این امیدها که هر روزبا یک عکس تازه چال میشوند
با یک خبر٬تصویر یک جرثقیل
یک نامه٬یک جوان
پررنگ میشوند
و باز رنگ میدهند
با هر طناب دار
هر حکم نحس حبس
من خسته ام
انصراف میدهم
خسته ام
انصراف میدهم
انصراف میدهم
از امید
از نوشتن
ازشنیدن صدای اعتراض که نیامده تیرباران میشود
انصراف میدهم
از این سالهای لعنتی
از این سالهای صبر
از زندگی
از خبر
انصراف میدهم
از نبرد
از دعا
که هزار است ولی
مستجاب نمیشود
......
تو ولی بمان
طاقت بیار
قلب تو
میزند تا ابد
قلب تو روشن و بزرگ است و صاف
بشت آن نرده ها
قلب من کوچک و اندوهگین و سرد
توی تاریکی این تک اتاق
تک امید دور من
سید روزهای غم
طاقت بیار
ما اگر مرده ایم
زیر آوار غم
تو بمان
برای خاطرات دور خوبمان
طاقت بیار
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت
به خیابان می بریم همه آواز های پاک را
همه پرچم های زیر سقف ها را، فروخفته ها را
درون روز های آفتابی
همه اشک های شوق را روی خیابان می ریزیم از نو
با همه کلمات فرو خفته در حلقوم های متورم
با دست هایی که به هم می دهیم از نو
و حلقه هایمان را می گستریم با نجواهایمان روی خیابان های جدید
نعره ها بلند تر می شوند و پاهای مطمین می پیوندند
به گام هایی که از جاده ها آواز می دهند خشت و چوب محلات را
تا جاده ها دوباره دریابند پرچم های محبوب شان را
و بادهای امید فراگیرند موهای پریشان را در خیابان ها
موهایت را دوست میدارم
که از این پس با نوار سبز می بندی که از این پس نوار سبز را نمی گشایی
و گونه هایت را با اشک های پایان ناپذیر که می درخشند از خشم
و لبانت را که می لرزند از امیدی که این همه دور است
ترا دوست می دارم
زین پس بیا میدان های مان را رها نکنیم و فریاد های مان را از دست ندهیم
از جاده ها
با پا هایمان به زندان ها و خانه ها نرویم
بگذار نعش های مان را بر دوش بکشند
اشک هایم را ببوس و در کنار پرچمی که بلند کرده ام با ایست
و بیندیش به صبحی که همه بیدار می شویم
در بستر های آفتابی شهریکه فرسنگ ها دور است از دیکتاتور
جسدم را به کرکس ها بگذار
اصلا مرا به خاک نسپار
تنها
پرچمم را سبز نگهدار
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه ششم مرداد 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت
جرمم چه بود که فرا خواندی ام به سکوت؟
نخواندم،
و این ازدحام فریاد در گلویم که می پیچد
سنگین می شود می افتد روی قلبم
قلبم به شماره معکوس می افتد
می افتم روی سربالایی "چه کنم؟"
چه کنم با فرمانت که ایستاده روی گلویم؟
به من رحم نمی کنی
به جانهایی رحم کن که فرداشان محتاج فریاد من است
**********
نخلستان و آب
از تیزی آفتاب نترس
مقصد در انتهای خط کسالت آور سراب ها ست
کافیست ایمان بیاوری به رسیدن
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت
سفره ی هفت سینمان امسال
روشن از آینه است و خیس از آب
سیب سرخی میان هر سفره است
یادگار " ترانه " و " سهراب "
مصرعی بی ردیف تا آخر
بر سر سفره جای تو امسال
سبزه ای از جوانه ی گندم
باز سبز کرده ایم ، یعنی تو
زنده ای در نگاه این مردم
گرچه در کوچه ها شدی پرپر
خون یاران سبز من جاری است
در همین بید تا ابد مجنون
تا بهاران به یادمان باشد
رقص زیبای دختری در خون
با لبانی به رنگ خاکستر
کوچه ها غرق عطر شب بو هاست
خانه را بوی سیب آکنده است
بغض نشکفته گلوگیری
پشت این لحظه های بی خنده است
ای خوشا گازهای اشک آور
بال پروانه های زیبا را
زخم کرده است تنگی پیله
باغ پروانه های خوشرنگ است
پشت هاشور ممتد میله
" انفرادی " ترین بهار را بنگر
سفره هفت سینمان کم کم
رنگ و بوی بهار می گیرد
با دعایی که " احسن الحالش "
از شما اعتبار می گیرد
ای بلند اختران خونین پر
نو بهار است و بلبلان بر شاخ
ما ولی داغ خامشان داریم
کین " افراسیاب " در دلها
سوگ سرخ " سیاوشان " داریم
آخر شاهنامه زیباتر
سال نو سال سبز آزادی است
سال تکثیر ِ گونه ی " سهراب "
سال روییدن " ندا " از خاک
سال اوج " ترانه " در مهتاب
سال آغاز رویشی دیگر
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه چهارم فروردین 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت
مکتوبی از کوروش کبیر به محمود احمدی نژاد
هنوز چند ماه نگذشته از روزی که استوانه حقوق بشر من را به تهران آوردی و چفیه
بر گردن سربازان من انداختی.
که شنیده ام قصد کرده ای در تخت جمشید، جشن نوروز بر پا کنی؟
ای سراپا دروغ! تخت جمشید جای تو نیست.
مگر سخن داریوش بزرگ را نشنیده ای که:
"خدا این مملکت را از از شر دشمن، خشکسالی و دروغ حفظ کند."
مگر در کتیبه های او نخوانده ای که "تو ای کسی که می خواهی پس از این پادشاه باشی،
از دروغ بپرهیز و دروغگو را کیفر بده.... تو ای کسی که می خواهی پس از این پادشاه
باشی، دوست مردی مباش که دورغگو و یا زورگوست بلکه دروغگو و زورگو را سخت
کیفر بده."ما این کتیبه ها را بر سنگ نقش کردیم تا ماندگار باشند و موجب عبرت آیندگان.
ای رئیس جمهور دروغین با 24 میلیون رای دروغ!
مگر ندیدی که فرزندان ایران زمین همگی به خیابان آمدند و تابلوی دروغ ممنوع نشانت
دادند. شرم نمی کنی که قصد تخت جمشید کرده ای؟
از کدام دروغهای تو و حامیانت بگویم؟ از دادگاه های دروغ، اعترافهای دروغ،آمار دروغ،
تورم دروغ،اشتغال دروغ، سفرهای استانی دروغ، وعده های دروغ، مدیریت جهان دروغ،
بودجه دروغ، صندوق ذخیره ارزی دروغ، و تجمع خودجوش دروغ؟
همه اینها به کنار. امری که من را امروز به سخن آورد، ایرانی گری دروغین شماهاست.
در این چند هزار سال، بلاهای متعددی بر ایرانیان نازل شد، اما آنچه مرا اکنون سخت بدرد
آورده، ملیت گرایی مزورانه و دروغین شماست. این را نمی توانم تحمل کنم.
رای فرزندان ایران زمین را دزدیده و آنان را در زندان کرده ای، اعتراضشان را سرکوب
کرده ای، رهبرانشان را ربوده ای، تولید ملی را به نابودی کشانده ای، صنعت فرش ایران
را که از زمان من تا زمان شما آوازه اش به تمامی جهان رسیده است را در ورطه نابودی
قرار داده ای، جوانان ایران زمین را بیکار کرده ای، آزادی آنان را سلب کرده ای، آنهم
نه فقط آزادی عقیده وبیان که حتی آزادی موی سر و لباسشان را هم گرفته ای، مردم ایران
را در هر سفر به دنبال مرکب خود کشانده ای، مانند گدایان به آنها یارانه نقدی داده ای،
آنوقت از ایران و ملیت ایرانی سخن سر می دهی؟ آنوقت می خواهی در تخت جمشید بر
ایرانی بودن خود بنازی؟ شرم بر تو باد.
گمان برده ای با اظهار علاقه به سنتهای ایرانی، و رویارو قرار دادن ایران و اسلام،
می توانی مردم را فریب دهی؟ این گونه در پی کسب محبوبیت هستی؟ از نظر من،
آن روحانی که از روی نا آگاهی یا حتی از روی آگاهی، علیه سنتهای ایرانی حرف می زند،
صدبار شرف دارد به کسانی چون تو و مشاورت که مزورانه و به دروغ از ملیت ایرانی
دم می زنند. آن روحانی را شاید بتوان روزی آگاه کرد، اما تزویر تو را چه کنیم؟
سخن من به تو همان سخن دوستدار راستین ایران زمین، «میر حسین» است:
«اين رويارويی ها يک جنگ زرگری تازه است و کسانی مدعی «مکتب ايران» شده اند که
در کوتاه ترين زمان سازمان ميراث فرهنگی را متلاشی کردند.»
" در ميان اين «جنگ زرگری» کسی نمی پرسد کدام «ايران» بايد به جامعه بين المللی
معرفی شود. ايرانی با بالاترين آلودگی به اعتياد، ايرانی با ۱۴٫۵ درصد نرخ بيکاری
و ۲۹ درصد بيکاری در ميان جوانان، ايرانی با زندان های پر از زندانيان سياسی و
دهان های دوخته و رسانه های خفه شده و حقوق بشر پايمال شده، ايرانی که به دليل
سياست های خانمان برانداز فاصله اش با کشورهای همسايه رقيب بيشتر می شود."
" نه ايرانی که اينها به دنبال آن هستند مورد شناسايی و قبول ماست و نه اسلامی که
معرفی می کنند و آن را ابزاری برای رسيدن به مطامع و منافع خود قرار می دهند."
هیچ تا بحال، منشور حقوق بشر را که من نوشتم، و مایه مباهات ایرانیان است، همان که
شما آن را به نمایش گذاشتید را خوانده ای؟
"آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند
… مَردوک (خدای بابلی) دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد؛ زیرا من او را ارجمند
و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری
به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا
تکان داد. من برای صلح کوشیدم. بردهداری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم.
فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را
نیازارند. فرمان دادم هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. خدای بزرگ از من خرسند
شد … فرمان دادم … تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این
نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محلها را گرد آوردم و خانههای آنان
را که خراب کرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.”
از من به تو نصیجت، در این هزاران سال، همه گونه حکمرانانی دیده ام، حتی بسیار
بی رحم تراز شمایان. هیچ کدام عاقبت خوشی نیافتند.
2500 سال است که در کتابهای تاریخ از من به نیکی یاد می شود. این را بدان که
هیچ نکته ای از چشمان تیزبین تاریخ نویسان، پنهان نمی ماند و هیچ نکته ای در گذار زمان
فراموش نمی شود. خواهند نوشت که :نازنین ترین فرزندان ایران زمین در زندان و تو
به شادمانی عید نوروز در تخت جمشید مشغول!
و این را بدان که مردمان ایران زمین بسیار هوشمندند. بسیار هوشمند.
به تخت جمشید نیا. تخت جمشید جای تو نیست.
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ساعت موضوع | لینک ثابت
نیایش در این شبهای عزیز رمضان حال و هوای دیگری دارد
نبض هر ثانیه از نیایش ات ، ترا از اوج آسمان دلت تا قلب کائنات بالا می برد و
صاحب ضیافت ،بر جانت که یکسالی است در دهان اژدهای قدرت می گدازد
و تبخیر می شود ،باران رافت و مهربانی می بارد ، آنچنان که کویر جانت را
دریای بخشایش فرا می گیرد.
در این لحظات است که دست به دعامی برم ، برای بزرگ زنان و بزرگ مردان
این سرزمین که اندوه همه دوری ها و دردها ، زندان ها و شکنجه ها و حتی مرگ را
رنگ صبوری زده اند . و در این آرامش چهره هایی را به یاد می آورم که نامشان را
نمیدانم ، اما خدا که می داند پس دعایشان می کنم :
نوار سبز را که از لابلای انگشتانم رد کرده و به مچ دست گره زده ام ،می فشارم ،
نوار سبز و آیه اعتصمو بحبل الله جمیعا " ولا تفرقو
در باورم این نوار سبز همان ریسمانی است که باید به آن چنگ زد و متفرق نشد .
با خودم زمزمه می کنم "خدایا تو خود شاهد ما باش "
شاید از زمزمه بیشتر بود زیرا چند نفری که با لباس های فرم نظامی و باتوم ایستاده اند
نگاهم می کنند. لباس هایی که به تن دارند سه رنگ متفاوت دارد و من هیچگاه ازلباس های
نظامیان ودرجه هایشان چیزی نیاموخته ام و نمیدانم این لباس ها به کدام ارگان و نهاد
نظامی مربوط و درجه ها یشان علامت کدام رده سازمانی است .در بین آنها بجز یک نگاه
که سخت است و راه همدلی را می بندد بقیه نگاه ها آشناست در چشمانشان نجابتی است
که با من پیوند دارد شاید دلیل آن اینست که آنها نیز در آغوش مادرانی خفته اند که
در سینه هاشان ذکر الله انعکاس یافته و چشمانشان بر غربت حسین (ع) و زینب (س)
گریسته و دست هاشان در بیداد (صدام )پشت جبهه را کمک رسانده است .
می گویم : امروز حربن ریاحی کیست
در امتداد همان نگاه سخت ، دهانی به تلخی باز می شود
" طاقت اش را داری ببرمت "
فکری حاکی از بی حرمتی در سرم راه می گیرد اما بوی شیرتازه از رگ های جانم
به مشام می رسد ولبانم را قفل می کند ،من عبور می کنم اما همه آن نگاههای
آشنا به زمین دوخته شده ،شاید آنها هم به آغوش گرم مادرانشان فکر می کنند
و بوی شیر تازه مشام جانشان را پر کرده است و خویشاوندی مان در به دهان بردن
لقمه حلال را به یاد می آورند .
زمانی نمی گذرد که مثل همیشه پرتاب گاز اشک آور شروع می شود .
گاز فضا را پر می کند گلویم را می سوزاند و چشمانم را سخت تر ، صدای نفیر گلوله
از کمی دورتر می آید .سرتاسر خیابان را بسته اند ، اجازه عبور به کوچه های فرعی را
نمی دهند .کسانی را که در ایستگاه اتوبوس ایستاده اند با باتوم می زنند و متفرق می کنند
ستونی از نیروهای مجهز به باتوم و سپر و اسلحه بین ما و جمعیتی که از
میدان امام حسین آمده و به همین طریق بین ما و جمعیتی که ازمیدان آزادی می آیند ،
سد ایجاد کرده ،از شنبه سیاه شگردشان این است،
صحنه ای که به مرور زمان تارشده از یک فیلم در خاطرم زنده می شود ،
شکارچیان انسان در جنگل های آفریقا...
از صدای سرفه شدید مرد میانسالی برمی گردم ، چهره اش به سختی قرمز شده ،
جوانکی به او آب می دهد به یک خیابان فرعی می رسیم چند نفر مسلح آنجا ایستاده اند
و عبور ممکن نیست .این بار بی اختیارمی گویم : امروز حربن ریاحی کیست
صدایی از پشت سر می شنوم "می گوید " بگذارید بروند
برمی گردم ، چشمانی نجیب و آشنا ، نمیدانم رده سازمانی اش چیست اما
دیگران از او فرمان می برند .آرام بر شانه پیرمرد که رنگش سرخ تر هم شده دست
می گذارد .
راه گشوده می شود.او و دیگرانی چون او که طعم شیرپاک و لقمه حلالدردهان چشیده اند را تمایلی به نشانه گرفتن سلاح بر روی هموطنانشان نیست .
آنان برادران رضاعی ما هستند ، همه از چشمه هایی نوشیده ایم که سرچشمه مشترک
در سینه مام وطن دارند.
آه برادرانم ، جانتان به سلامت باد
این بند سبز ارثیه مشترک ماست .
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 ساعت موضوع | لینک ثابت
صدای شب
صدای تاریکی
صدای سکوت مطلق تنهایی من
بوی نفرت
توی غربت
صبح تا شب سگ دوی
بیهوده زدن
لقمه ای نون و پنیر
لقمه ای بخور و نمیر
راه چاره ات یا بدو یا که بمیر!!
غم دیدار
ناامیدی
اشک مادر
هق هق بابای پیر
خنجر دوست
پشت زخم دیده من
خودی ها پا به فرار
غریبه ها دنبال من
دشمن من هموطن
دشمن تو هموطن
هموطن رخت سیاه
شکم سیر
هموطن ریش بلند
مثل یه شیر
تسبیح شون طناب دار
وردشون نیش یه مار
هموطن.. تکیه کلام بسم الله
هموطن.. افکارش واویلا
صبح تا شب بکش بکش
بگیر بگیر
راه چاره ات یا دعا یا که بمیر!!
قصه ها زیاد شدن
قصه مسافر تازه رسیده از وطن
قصه بی نونی
در به دری
قصه یک ملت آواره و زندونی
غم من از قصه نیست
غم من محبت و شور و عاشقی
غم من رفاقت و بی پردگی
غم من دو واژه امنیت و آزادگی
قصه ها زیاد شدن
قصه آدمای خوب وطن
قصه خواهر تو ..خواهر من
قصه پوست کبود
بی درمون
قصه شلاق بلند
صبح تا شب
دریای خون
تفنگ و تیر
راه چاره ات یا بکش یا که بمیر!!
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه هفدهم تیر 1389 ساعت موضوع | لینک ثابت
تفنگت را زمين بگذار
که من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار
تفنگ دست تو يعنی زبانِ آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمنی ابزارِ بنيان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبريز ز مهر تو ،
تو ای با دوستی دشمن !
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونريزی ست
زبان قهرِ چنگيزی ست
بيا ، بنشين ، بگو ، بشنو سخن، شايد
فروغِ آدميت راه در قلب تو بگشايد
برادر گر که می خوانی مرا، بنشين برادروار
تفنگت را زمين بگذار،
تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو
اين ديوِ انسان کش برون آيد.
تو از آيين انسانی چه می دانی ؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا بايد تو بستانی ؟
چرا بايد که با يک لحظه غفلت ، اين برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در همه احوال حق گويی و حق جويی
و حق با توست ،
ولی حق را برادر جان به زور اين زبان نافهمِ آتشبار
نبايد جست !
اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار
تفنگت را زمين بگذار
فریدون مشیری
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 ساعت موضوع | لینک ثابت
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است
و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.
اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر،
بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد،
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری،
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و
وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست.
و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و
آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است
. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و
دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
عرفان نظر آهاری
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 ساعت موضوع | لینک ثابت