از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
موهایش مشکی بود و براق،حلقه حلقه بود و مواج . میتوانستی دل مجنون را در موهای
لیلی ببینی.
لیلی گفت : نمیخواهی حلقه ی موهایم را لمس کنی ؟ دلت را نمی خواهی مجنون ؟
مجنون آهی از ته دل کشید و گفت :حلقه ی موهایت را نمی خواهم .دلم را هم .
لیلی گفت :چشمانم همچون ایینه ای است شفاف که می توانی خودت را در آن ببینی .
چشمانم را نمی خواهی ؟
مجنون انار در دستش را به درون آب انداخت و گفت :چشمانت را هم نمی خواهم.
لیلی گفت :دستانم را بگیر تا پلی باشد برای رسیدنت به من .دستانم را نمی خواهی ؟
مجنون گفت :آنکس را که پریده است چه احتیاج به پل.
لیلی گفت :دلی دارم افسار گسیخته که هدیه ی خداوند است .این دل را با خود نمی بری؟
مجنون بدون گفتن حتی یک کلمه رفت .لیلی دستش را بر روی فلبش گذاشت،چیزی حس نکرد .
فقط رد پای اسب سرکش را دید بر روی زمین .
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
بیشتر ماها خیلی وقتها در کودکی هدفهایی داریم که در بزرگسالی یا از آنها فاصله میگیریم
یا فراموشش میکنیم. اما من همیشه سعی میکردم اهدافمو دنبال کنم و با خودم میگفتم هرگز
از آنها دست نخواهم کشید و ازش فاصله نخواهم گرفت..
اما الان که به چند سال گذشته فکر میکنم و مانی ۲-۳ سال پیش رو با حالا مقایسه میکنم
می بینم خیلی تغییر کردم..دیگه مانی شر و شلوغ سابق نیستم.. با اینکه آرووم تر شدم
اما به نظرخودم خیلی پخته تر از قبل شدم. تحمل انسانهای اطرافم برایم ساده تر شده. اما از
اهدافم خیلی فاصله گرفتم..........
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
نوسان ها خاك شد
و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت .
شبيه هيچ شده اي !
چهره ات را به سردي خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام .
مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم
گشوده شد .
برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا !
بوي ترانه اي گمشده مي دهد،
بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند.
از پنجره
غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم .
بيهوده بود، بيهوده بود .
اين ديوار، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت .
زنجير طلايي بازي ها، و دريچه قصه ها، زير اين آوار رفت .
آن طرف، سياهي من پيداست:
روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .
و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام .
روي اين پله ها غمي، تنها نشست .
در اين دهليز ها، انتظاري سرگراداني بود
« من » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد
در سايه آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي
شيرين تماشا مي كرد .
خورشيد، در پنجره مي سوزد .
پنجره لبريز برگي شد
با برگي لغزيدم
پيوند رشته ها با من نيست .
من هواي خودم را مي نوشم
و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند
و تصويرها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد.
تصويري مي كشد، تصّوير سبز: شاخه ها، برگها.
روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم .
چشمانم لبريز علف ها مي شوند
و تپش هايم با شاخ و برگها مي آميزد .
مي پرم، مي پرم
روي دشت دور افتاده
آفتاب، بالهام را مي سوزاند، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم
كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود .
دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:
« شاسوسا »، تو هستي ؟
دير كردي:
از لالايي كودكي،تا خيرگي اين آفتاب، انتظار ترا داشتم .
در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه،
در آفتاب مرمرها .
و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم: « شاسوسا » !
اين دشت آفتابي را شب كن
تامن،گمشده را پيدا كنم، و در جا پاي خودم خاموش شوم .
« شاسوسا»، وزش سياه و برهنه !
خاك زدگي ام را فرا گير.
لب هايش از سكوت بود.
انگشتش به هيچ سو لغزيد .
ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشيد، و غبارش را باد برد.
روي علف هاي اشك آلود براه افتادم .
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام .
دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست .
« من » ديرين، تنها، در اين دشت ها پرسه مي زد
هنگامي كه مرد
رؤياي شبكه ها و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود
روي غمي راه افتادم .
بر شبي نزديكم، سياهي من پيداست:
در شب « آن روزها » فانوس گرفته ام .
درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .
برگهايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند .
مادرم را مي شنوم .
خورشيد، با پنجره آميخته .
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست .
گهواره اي نوسان مي كند .
پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند .
مي شنوي ؟
ميان دو لحظه پوچ، درآمد و رفتم .
انگار دري به سردي خاك باز كردم:
گورستان به زندگي ام تابيد .
بازي هاي كودكي ام،روي اين سنگهاي سياه پلاسيدند .
سنگها را مي شنوم؛ ابديت غم
كنار قبر، انتظار چه بيهوده است .
« شاسوسا »، شبيه تاريك من !
به آفتاب آلوده ام .
تاريكم گم، تاريك تاريك،
شب اندامت را در من ريز .
دستم را ببين: راه زندگيم در تو خاموش مي شود .
راهي در تهي، سفري به تاريكي:
صداي زنگ قافله را مي شنوي ؟
با مشتي كابوس هم سفري شده ام .
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از
مرز تاريكي مي گذرد
قافله از رودي كم ژرفا گذشت .
سپيده دم روي موها ريخت .
چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:
« شاسوسا »! « شاسوسا »!
در مه تصويرها، قبر ها نفس مي كشند .
لبخند « شاسوسا »! « شاسوسا »!
و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي!
سنگ نوسان مي كند .
گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم مي شكفد: ابديت در
شاخه هاست .
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام .
برگها روي احساسم مي لغزند
سهراب سپهری
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
از تو مینویسم و از تو می گویم و به تو می اندیشم
به دستهایت٬ به عمق نگاهت٬و به تمام خوبیهایت
و من فکر میکنم که تو هم فکر میکنی به من !
و من امروز تو را حس میکنم٬ هرچند که تو فکر میکنی از تو دورم. ولی تو چه می دانی
که از من به من نزدیکتری! چون من بی تو یعنی دروغ محض! یعنی تمارض به بودن..!
نمی دانم چرا همیشه عشق ٬ غم را با خود به دوش می کشد.چه آنوقت که با تو هستم
و تورا احساس میکنم و چه آنوقت که انتظار با تو بودن را میکشم
اما اوج غصه هایم زمانی است که تورا غمگین ببینم
کاش میشد غم تورا به جان خرید و تورا اینقدر غم زده ندید
حالا که مقدور نیست٬ پس بیا و غم و غصه هایت را با من قسمت کن بگذار من از
این غصه ها بترکم٬شاید تو سبک شوی
آخر کیست که از غم های من و تو با خبر باشد؟
اما هرکس که نداند ٬تو که می دانی
هرکس که نفهمد٬ تو که می فهمی
هر کس که نبیند٬ تو که می بینی
هر کس که باور نکند تو که باور میکنی
تویی که بهترینی و دوست داشتنی ترین
آخر چگونه می شود تو را دوست نداشت٬ با اینکه در حقم بدی کردی و میکنی
اما قلبم هرگز این اجازه را به من نخواهد داد که حتی یک لحظه فراموشت کنم
پس بیا و برای یکبار هم که شده این غم را از دلم بدزد. مبادا روزی فرا رسد که
تو را از من بیگانه کنند٬ آنان که از عشق هیچ نمی فهمند
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
چه لغت بیمناک و غم انگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد:
خنده را از لبها میزداید٬ شادمانی را از دلها می برد٬ تیرگی و افسردگی آورده و هزار گونه اندیشه های
پریشان از جلو چشم می گذراند.
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی
وجود خارجی نخواهد داشت. از بزرگترین ستاره آسمان تا کوچکترین ذره ی روی زمین دیر یا زود میمیرند
سنگها ٬ گیاهها٬ جانوران هرکدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار شده و در گوشه ی
فراموشی٬ مشتی گرد و غبار می گردند.زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی پایان دنبال میکند٬
طبیعت روی باز مانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افکنی مینماید٬نسیم می وزد
گلها هوا را خوشبو میگردانند٬ پرندگان نغمه سرایی میکنند٬ همه جنبندگان به جوش و خروش در می آیند
آسمان لبخند می زند٬ زمین می پروراند٬ مرگ با داس کهنه ی خود خرمن زندگانی را درو می کند
مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را به یک چشم و سرنوشت آنها را یکسان
میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا٬ نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد ٬ گیاه و جانور را در پهلوی
یکدیگر می خواباند٬ تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست می کشند
بی گناه شکنجه نمی شود. نه ستمگر است نه ستم دیده ٬ بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند.
چه خواب آرام و گوارایی است که روی بامداد رانمی بینند٬ داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگی را
نمیشنوند٬ بهترین پناهی است برای دردها٬ غمها٬ رنجها و بیدادگریهای زندگانی. آتش شرر بار هوی و هوس
خاموش می شود. همه این جنگ و جدالها٬ کشتارها٬ درندگی ها٬ کشمکش ها و خودستائیهای آدیمزاد در
سینه ی خاک تاریک و سرد و تنگنای گور فروکش کرده و آرام میگیرد.
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
و عشــقي كه جـاش همـيشـه خالـيه

نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
از پس پرده نگاه کن ، مثله شطرنجه زمونه شعر از: روزبه زاده آهنگ با صداي : داريوش
هرکسی مثله یه مهره توی این بازی می مونه
یکی مثله ما پیاده ، یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوشه ، یکی دو تا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن
رو به روی هم یه عمره ما رو دارن بازی می دن
اونا که اوله بازی توی خونه ی تو و من
پیش پای اسب دشمن ، اون همه سرباز رو چیدن
ببین امروزم تو بازی میونه شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر می گیرن
تاج و تخت شاه دیروز ، در قلعه شون نمی شه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاج و از سرش تو میدون لشگر پیاده انداخت
اونکه ما رو بازی می ده ، اونه که مهره رو چیده
اونکه نه شاهه ، نه سرباز
نه سیاهه ، نه سفیده
از پس پرده نگاه کن
نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
" ای زرتشت پاک! همانا نشان به پایان رسیدن هزارمین سال تو و آغاز بدترین دوره ها
این خواهد بود که : صدگونه٬ هزارگونه٬ ده هزار گونه دیوها با موهای پریشان از نژاد خشم
کشور ایران را از سوی خاور فرا گیرند.همه چیز را بسوزانند ونابود کنند: میهن٬ دارایی٬ مردانگی
بزرگمنشی٬ کیش٬ راستی٬ خوشی٬ آسایش٬ شادی و همه کارهای آهورایی را پایمال کرده.
آئین مزدیستان و آتش(ورهرام) از بین برود٬ و آنگاه با درندگی و ستمگری فرمانروایی کنند "
(بهمن یشت ۲-۴۲)

نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
من از هیچ سرزمین آشنایی نمی آیم...
فرصتی برای تامل در روزهاي زندگي مي خواهم
فرصتي براي لحظه اي اميدواري!
نمي دانم بر سر روزگار من و تو چه خواهد آمد!!
اما اميدوارم دست هيچ كس به آرزوهايمان نرسد....

نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
این بار نمی خوام متن یا شعری از پیش نوشته شده ای رو بنویسم
راستش حساب تاریخ شمسی از دستم در رفته ٬اما...
چند وقت دیگه تولد مهربونترین دختر روی زمینه..چند وقت دیگه کوچولوی من یه کم بزرگتر میشه
نازنینم اونقدر ازت دورم که شاید اونروز نتونم بیام و تولدتو رو در رو تبریک بگم واسه همین
پیشاپیش میگم:
عزیز دلم..ناناسیه من تولدت مبارک..
امیدوارم بدونی که من همیشه و هر جا که هستم به یادتم و دوستت دارم

نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
خاطرات گرمم همه
در روزهایی سرد رقم خوردند
سلام های گرم .. دست های گرم .. آغوشهای گرم
اما عشق های سوزانم
تابستان و زمستان نمی شناختند
سوزاندند هرچه در دلم سوختنی بود
و من برای تو
مرز میان داغی و گرمی را یافته بودم
برای تمام فصول ..
امــــا
سردی تو
همه چیز را ..
همه چیز را منجمد کرد
حتی فرصتها را ...!!!

نوشته شده توسط غریبــه ای از دیار تــو در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
من فقط برای سایه خودم مینویسم که
جلوی چراغ به دیوار افتاده است باید
خودم را بهش معرفی کنم.
در این دنیای پست پر از دروغ و ریا برای
نخستین بار گمان کردم که در زندگی
من یک شعاع آفتاب درخشید.
اما افسوس این شعاع آفتاب نبود.
بلکه فقط یک پرتو گذرنده ٬یک ستاره
پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته
به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک
لحظه ٬فقط یک ثانیه همه ی بدبختیهای
زندگی خودم را دیدم و به عظمت و
شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در
گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود
دوباره ناپدید شد.
نه.. نتوانستم این پرتو گذرنده را برای
خودم نگه دارم
....................
سه سال و دو ماه و چهار روز است
که اورا گم کرده ام . ولی یادگار
چشم های جادویی یا شراره ی
کشنده ی چشم هایش در زندگی من
همیشه ماند. چطور میتوانم اورا فراموش
کنم که آنقدر وابسته به زندگی من
است ؟؟
فهرست اصلی
دوستان
هـزار و یک شب (خاله خـاتـون)
سنجاقک (مهسا)
احساسهای خاموش ( ترنـج)
فرشته آبي( آرام )
غم نامه سیمین (دختر عمه گلم)
ناگفته هاي من به تو (نوشا جون)
دیوونه مهربون(مهتاب عزیز)
حس پرواز (داداش سعید گل)
همیشه غایب من (سولماز گل)
عشقولانه (آقا محمد)
یار گلم(آقا حامد)
عیسی دمی کجاست که احیا کند مرا؟(نازنین عزیز)
تنهایی (زهرا خانوم)
من مرد تنهای شبم (محمد رضا)
آموزش زبان اسپانیش(محمد رضا
دنیای زیبای من (ساسان عزیز)
ساده ام مثل سایه(آقا امیر)
راز عشق (مهسای گل)
ناشــــــــــکیبا (محمد عزیز)
از ديار فراموش شدگان(مريم خانوم)
باران کمال (حامده عزیز)
جـــــسد (میثم عزیز)
کلبه تنهایی (سارا خانوم)
تنهایی من وتو(مریم خانوم)
ماه من(رويا خانوم)
صعود (افســانه خانوم)
هیچکس نیست(اسماعیل هاشمی)
بي گاه- خلوت خيس (محدثه)
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
طراح قالب
POWERED BY