|
اين روزها وسعت فيلترينگ سايت هاي اينترنتي ، سرويس هاي عمومي و پررفت آمد از جمله سيستم ارتباطي شركت ياهو (مسنجر) و همچنين سيستم پست الكترونيكي شركت گوگل (جي ميل ) را هم دربرگرفته است . هم اكنون راه حل هايي را به شما پيشنهاد مي كنيم تا بدون نياز به فيلترشكن بتوانيد از اين سرويس ها استفاده كنيد استفاده از پست الكترونيكي شركت گوگل ( Gmail ) مشاهده مي كنيد كه به هنگام وارد كردن آدرس www.gmail.com موفق به باز كردن آن نمي شويد و دليل آن مسدود شدن IP هاي داخل ايران براي ورود به اين آدرس است ( فيلتر شده است ) . حالا براي اينكه بتوانيد وارد آن شويد مي توانيد از آدرس هاي جايگزين آن استفاده كنيد . مانند همچنين براي استفاده از سيستم ارتباطي شركت ياهو ( yahoo massenger ) پس از بازكردن صفحه ياهو مسنجر . در قسمت بالاي روي گزينه Massenger كليك كنيد Massenger >> Connection Preferences >>Connection >> Connection Via Proxy Server سپس گزينه Http Proxy را علامت بزنيد . وحالا مي توانيد بدون مزاحمت وارد آن شويد . منبع : سايت تغيير ( پايگاه اطلاع رساني حزب اعتماد ملي )
خدا مشتی خاک را بر گرفت.می خواست لیلی را بسازد،از خود دراو دمید. ولیلی پیش از آنکه باخبر شود،عاشق شد. لیلی سالیان درازی است که عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در اودمیده است وهر که خدا در او بدمد،عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان. خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است:عشق.وهرکه عاشق ترآمد، نزدیک تر است.پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر. خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است.گفتگو با من. با من گفتگو کنید. خدا گفت:عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند. (به نقل از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است)
آواهایم شکسته شکسته بیرون میشتابند..... با خاطره هایم زندگی میکنم.. آری من یک افسانه ام و فقط ناخدای قلمی هستم که گاهی آرامم گاهی طوفانی نقش
بزن ای قلم با استعداد رشته های درد و احساسم را تا بچکد از سر تو قطره
های قرمز رنگ از سر درد از سر دوری یار از غم زشت و ننگ آور گمشده ام به من میگویند پراکنده می گویی چطور پریشان حال و پراکنده گوی نباشم هنگاهی دلم اینگونه است من یک افسانه ام !من از گام های سنگین رویا ها که جسمم را خورد افسانه شدم .... خنجر تلخ بی کسی های روزگار من را کشت....من را کشت ...من را کشت... نه... زنده به گور کرد مرا زنده به گور کرد مرا ..... ببخش ای خالق من که گاهگاهی دل من با بی رحمی صعودم را به سیاه چاله های تاریخ تقدیم می کند این دل سرکش من بارها رنجاند مرا دل من! احساس من! یاد داری هنگام صعود چه حالی داشتی؟ آه خدا................ چه کسی کشت مرا؟ چه کسی کشت صعود من را؟ ای جان من ای فطرت پاک من از شیطنت نفس من... چه ها کشیدی.... از تنم..... آیا براستی من خود قاتل خود نیستم؟قاتل صعودم نیستم... من افسانه ام.. شعر از : ر.ب
گوش من ميشنود چه صداهايي را دور و نزديك به هم ريشه در خاك زمان در طپش است اين دگرگوني نيست اين دگر بيداري است كه سر آغاز دگرگوني هاست چشم من مي بيند سايه روشن ها را همچنان امواجي پشت هم مي آيند بي امان قلب زمان در طپش است اين دگرگوني نيست اين دگر بيداريست كه سر آغاز دگرگوني هاست
غریبانه
غریبانه به سوگ بی کسی خود گرفتارم نمی دانم نمی دانم که دلگیر از که هستم از چه بیزارم نه از فرزانه بودن٬شد دوا دردم نه از دیوانگی٬شد غصه هایم کم اسیر بی سر انجامم در این برزخ همیشه رو به دیوارم هنوز از خود می پرسم بجز این آسمان هم آسمانی هست برای دل سپردن اعتباری هست برای کهنه زخم دل دوایی هست کجا پیدا کنم آرامشی حتی به خوابی هم نمی آید کلامی٬ صحبتی٬ حرفی از این درد توانفرسا نمی کاهد درون سینه جای دل نمی یابم مگر ویرانه ای متروک دورنه آیینه دیگر نمی بینم مگر سرگسته ای مفلوک غروب روز تلخیها شروع شام زجر آور چه تکرار غم انگیزی چه بی پایان و بی آخر غریبانه غریبانه به درد بی کسی خود گرفتارم نمی دانم نمی دانم که دلگیر از که هستم از چه بیزارم
از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای موهایش مشکی بود و براق،حلقه حلقه بود و مواج . میتوانستی دل مجنون را در موهای لیلی ببینی. لیلی گفت : نمیخواهی حلقه ی موهایم را لمس کنی ؟ دلت را نمی خواهی مجنون ؟ مجنون آهی از ته دل کشید و گفت :حلقه ی موهایت را نمی خواهم .دلم را هم . لیلی گفت :چشمانم همچون ایینه ای است شفاف که می توانی خودت را در آن ببینی . چشمانم را نمی خواهی ؟ مجنون انار در دستش را به درون آب انداخت و گفت :چشمانت را هم نمی خواهم. لیلی گفت :دستانم را بگیر تا پلی باشد برای رسیدنت به من .دستانم را نمی خواهی ؟ مجنون گفت :آنکس را که پریده است چه احتیاج به پل. لیلی گفت :دلی دارم افسار گسیخته که هدیه ی خداوند است .این دل را با خود نمی بری؟ مجنون بدون گفتن حتی یک کلمه رفت .لیلی دستش را بر روی فلبش گذاشت،چیزی حس نکرد . فقط رد پای اسب سرکش را دید بر روی زمین .
بیشتر ماها خیلی وقتها در کودکی هدفهایی داریم که در بزرگسالی یا از آنها فاصله میگیریم یا فراموشش میکنیم. اما من همیشه سعی میکردم اهدافمو دنبال کنم و با خودم میگفتم هرگز از آنها دست نخواهم کشید و ازش فاصله نخواهم گرفت.. اما الان که به چند سال گذشته فکر میکنم و مانی ۲-۳ سال پیش رو با حالا مقایسه میکنم می بینم خیلی تغییر کردم..دیگه مانی شر و شلوغ سابق نیستم.. با اینکه آرووم تر شدم اما به نظرخودم خیلی پخته تر از قبل شدم. تحمل انسانهای اطرافم برایم ساده تر شده. اما از اهدافم خیلی فاصله گرفتم.......... كنار مشتي خاك در دور دست خودم، تنها، نشسته ام نوسان ها خاك شد و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت . شبيه هيچ شده اي ! چهره ات را به سردي خاك بسپار. اوج خودم را گم كرده ام . مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد . برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا ! بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند. از پنجره غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم . بيهوده بود، بيهوده بود . اين ديوار، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت . زنجير طلايي بازي ها، و دريچه قصه ها، زير اين آوار رفت . آن طرف، سياهي من پيداست: روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي . و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام . روي اين پله ها غمي، تنها نشست . در اين دهليز ها، انتظاري سرگراداني بود « من » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد در سايه آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي شيرين تماشا مي كرد . خورشيد، در پنجره مي سوزد . پنجره لبريز برگي شد با برگي لغزيدم پيوند رشته ها با من نيست . من هواي خودم را مي نوشم و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند و تصويرها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد. تصويري مي كشد، تصّوير سبز: شاخه ها، برگها. روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم . چشمانم لبريز علف ها مي شوند و تپش هايم با شاخ و برگها مي آميزد . مي پرم، مي پرم روي دشت دور افتاده آفتاب، بالهام را مي سوزاند، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود . دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم: « شاسوسا »، تو هستي ؟ دير كردي: از لالايي كودكي،تا خيرگي اين آفتاب، انتظار ترا داشتم . در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها . و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم: « شاسوسا » ! اين دشت آفتابي را شب كن تامن،گمشده را پيدا كنم، و در جا پاي خودم خاموش شوم . « شاسوسا»، وزش سياه و برهنه ! خاك زدگي ام را فرا گير. لب هايش از سكوت بود. انگشتش به هيچ سو لغزيد . ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشيد، و غبارش را باد برد. روي علف هاي اشك آلود براه افتادم . خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام . دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست . « من » ديرين، تنها، در اين دشت ها پرسه مي زد هنگامي كه مرد رؤياي شبكه ها و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود روي غمي راه افتادم . بر شبي نزديكم، سياهي من پيداست: در شب « آن روزها » فانوس گرفته ام . درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده . برگهايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند . مادرم را مي شنوم . خورشيد، با پنجره آميخته . زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست . گهواره اي نوسان مي كند . پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند . مي شنوي ؟ ميان دو لحظه پوچ، درآمد و رفتم . انگار دري به سردي خاك باز كردم: گورستان به زندگي ام تابيد . بازي هاي كودكي ام،روي اين سنگهاي سياه پلاسيدند . سنگها را مي شنوم؛ ابديت غم كنار قبر، انتظار چه بيهوده است . « شاسوسا »، شبيه تاريك من ! به آفتاب آلوده ام . تاريكم گم، تاريك تاريك، شب اندامت را در من ريز . دستم را ببين: راه زندگيم در تو خاموش مي شود . راهي در تهي، سفري به تاريكي: صداي زنگ قافله را مي شنوي ؟ با مشتي كابوس هم سفري شده ام . راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از مرز تاريكي مي گذرد قافله از رودي كم ژرفا گذشت . سپيده دم روي موها ريخت . چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد: « شاسوسا »! « شاسوسا »! در مه تصويرها، قبر ها نفس مي كشند . لبخند « شاسوسا »! « شاسوسا »! و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي! سنگ نوسان مي كند . گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم مي شكفد: ابديت در شاخه هاست . كنار مشتي خاك در دور دست خودم، تنها، نشسته ام . برگها روي احساسم مي لغزند سهراب سپهری
از تو مینویسم و از تو می گویم و به تو می اندیشم به دستهایت٬ به عمق نگاهت٬و به تمام خوبیهایت و من فکر میکنم که تو هم فکر میکنی به من ! و من امروز تو را حس میکنم٬ هرچند که تو فکر میکنی از تو دورم. ولی تو چه می دانی که از من به من نزدیکتری! چون من بی تو یعنی دروغ محض! یعنی تمارض به بودن..! نمی دانم چرا همیشه عشق ٬ غم را با خود به دوش می کشد.چه آنوقت که با تو هستم و تورا احساس میکنم و چه آنوقت که انتظار با تو بودن را میکشم اما اوج غصه هایم زمانی است که تورا غمگین ببینم کاش میشد غم تورا به جان خرید و تورا اینقدر غم زده ندید حالا که مقدور نیست٬ پس بیا و غم و غصه هایت را با من قسمت کن بگذار من از این غصه ها بترکم٬شاید تو سبک شوی آخر کیست که از غم های من و تو با خبر باشد؟ اما هرکس که نداند ٬تو که می دانی هرکس که نفهمد٬ تو که می فهمی هر کس که نبیند٬ تو که می بینی هر کس که باور نکند تو که باور میکنی تویی که بهترینی و دوست داشتنی ترین آخر چگونه می شود تو را دوست نداشت٬ با اینکه در حقم بدی کردی و میکنی اما قلبم هرگز این اجازه را به من نخواهد داد که حتی یک لحظه فراموشت کنم پس بیا و برای یکبار هم که شده این غم را از دلم بدزد. مبادا روزی فرا رسد که تو را از من بیگانه کنند٬ آنان که از عشق هیچ نمی فهمند
چه لغت بیمناک و غم انگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد:
خنده را از لبها میزداید٬ شادمانی را از دلها می برد٬ تیرگی و افسردگی آورده و هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از بزرگترین ستاره آسمان تا کوچکترین ذره ی روی زمین دیر یا زود میمیرند سنگها ٬ گیاهها٬ جانوران هرکدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار شده و در گوشه ی فراموشی٬ مشتی گرد و غبار می گردند.زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی پایان دنبال میکند٬ طبیعت روی باز مانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افکنی مینماید٬نسیم می وزد گلها هوا را خوشبو میگردانند٬ پرندگان نغمه سرایی میکنند٬ همه جنبندگان به جوش و خروش در می آیند آسمان لبخند می زند٬ زمین می پروراند٬ مرگ با داس کهنه ی خود خرمن زندگانی را درو می کند مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را به یک چشم و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا٬ نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد ٬ گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند٬ تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست می کشند بی گناه شکنجه نمی شود. نه ستمگر است نه ستم دیده ٬ بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند. چه خواب آرام و گوارایی است که روی بامداد رانمی بینند٬ داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگی را نمیشنوند٬ بهترین پناهی است برای دردها٬ غمها٬ رنجها و بیدادگریهای زندگانی. آتش شرر بار هوی و هوس خاموش می شود. همه این جنگ و جدالها٬ کشتارها٬ درندگی ها٬ کشمکش ها و خودستائیهای آدیمزاد در سینه ی خاک تاریک و سرد و تنگنای گور فروکش کرده و آرام میگیرد.
|
من فقط برای سایه خودم مینویسم که
Home
|